هر روز، درست همان ساعتی که خورشید خودش را به مشبک‌های چوبی و شیشه‌های رنگی می‌سابد، من اینجا نشسته‌ام. نور، تکه‌تکه و رنگین، مثل سفره‌ای از یاقوت و زمرد روی سنگفرش نمور حمام پهن می‌شود. اینجا، در «حمام قلی»، زمان نه می‌ایستد و نه می‌گذرد؛ زمان اینجا رسوب کرده است. مثل جلبک‌های سبزی که کنجِ خزینه روی هم تلنبار شده‌اند.

از میانِ گره‌چینی پنجره، سایه‌هایی را می‌بینم که در کوچه می‌لغزند؛ آدم‌هایی که میان دیوارهای آجری و چنارهای کهنسال، بی‌خبر از همه‌جا می‌گذرند. اما نه آن‌ها مرا اینجا نگه داشته‌اند، نه منظره‌ی بیرون. من اسیرِ این نقطه‌ام؛ جایی که گذشته و آینده مثل دو خطِ موازیِ دیوانه، ناگهان در یک نقطه همدیگر را قطع می‌کنند.

نخستین بار، حقیقتِ حمام را در سکوت کشف کردم. نه سکوت معمولی، بلکه سکوتی سنگین که در آن صدای خش‌خش برگ‌های پاییزیِ صد سال پیش و چک‌چکِ بارانِ صد سال بعد، همزمان شنیده می‌شد. زمزمه‌ای مرطوب در گوشم پیچید: «زمان گم شده… زمان اینجا کلاف شده.»

آن روز، وقتی خم شدم تا مشتی آب از حوضِ سربی‌نه بردارم، سطح آب مثل آینه‌ای کهنه تصویرِ غریبی را بازتاب داد. صورت زنی را دیدم؛ زنی با نگاهی که متعلق به این دیوارها نبود. سرم را برگرداندم؛ کسی پشت سرم نبود. این توهمِ خیس، هر روز تکرار می‌شد، تا شبی که تاریکی مطلق بود و ناگهان، صدای آژیری ممتد، خوابِ سنگ‌ها را آشفت. آژیری که بوی جنگ و آهن می‌داد.

به سمت سکوی سنگی رفتم. هوای حمام سنگین شد، انگار هزار نفر همزمان نفس را در سینه حبس کرده باشند. از پشتِ ستونِ مارپیچ، زنی بیرون خزید. با چشمانی که حدقه‌اش از ترس پر بود و بچه‌ای که مثل جانِ شیرین به سینه فشرده بود. موهای سیاهش روی شانه‌ها ریخته بود و لباسش… لباسش وصله‌ی ناجوری بود بر تنِ این حمامِ قاجاری.

جلو آمد، صدایش می‌لرزید اما رگه‌هایی از شجاعت داشت: «می‌دونم اونجایی. من از تو نمی‌ترسم.»

زبانم برای لحظه‌ای به کامم چسبید. زن ادامه داد: «من جهان‌بدرم. از دست مین‌باشی‌ها فرار کردم. دنبال سوراخی می‌گشتم که قایم بشم، اما اینجا… اینجا بوی کهنگی‌ش فرق داره. بوی خاک مرده نمی‌ده.»

دست لرزانش را روی کاشی‌های فیروزه‌ای گذاشت. انگار نبض دیوار را گرفت و گفت: «اینا فقط نقش و نگار نیستن. اینا زخم‌های زمانن. اگه ندونی کجا رو دست بکشی، پرتت می‌کنن وسطِ هیاهویِ هزار سال پیش.»

بعد، چیزی از زیر چادرش بیرون کشید؛ جعبه‌ای کوچک و پلاستیکی با سیم‌هایی که به گوشش وصل بود. دکمه‌ای را فشرد. موسیقیِ غریبی فضا را پر کرد؛ صدایی که با معماری طاق و چشمه نمی‌خواند، اما عجیب با اندوهِ حمام جور بود. تصویر او و بچه‌اش در نورِ لرزانِ مهتابی که از پنجره می‌تابید، مثل تصویر تلویزیونی که آنتنش خراب باشد، برفکی شد و لرزید.

گفتم: «اینجا پناهگاه نیست دخترجان. اینجا خودِ دهانِ زمانه. هر لحظه ممکنه ببلعدت.»

بریده‌بریده گفت: «برای همین اومدم. تقویم‌ها قاطی شده. مین‌باشی‌ها از خط قرمزِ تاریخ رد شدن. اونا زمان رو نمی‌خونن، می‌خورنش.»

هنوز حرفش تمام نشده بود که گچ‌بری‌های روی دیوار جان گرفتند. نقشِ شکارگاهِ شاهی، دیگر فقط گچ و رنگ نبود. صدای شیهه اسب‌های غول‌پیکر در فضای بسته حمام پیچید و خاک از سقف ریخت. سربازانی با زره‌های طلایی که برق‌شان چشم را می‌زد، داشتند از دلِ دیوار کنده می‌شدند. فرمانده‌شان، با شمشیری آخته، نگاهش را مستقیم به «جهان‌بدر» دوخته بود.

زن جیغ خفه‌ای کشید: «پیدام کردن! نمی‌ذارم بچه‌م رو ببرن… نمی‌ذارم تاریخِش رو پاک کنن.» بچه را محکم‌تر بغل کرد و دیوانه‌وار به سمت پنجره دوید.

فریاد زدم: «نرو! اون پنجره رو به هیچ کوچه و خیابونی باز نمی‌شه. اونجا فقط بازتابِ دنیاست!»

زن میخکوب شد. با استیصال برگشت، اشک صورتش را شسته بود: «تو کی هستی؟ چرا فقط نشستی و تماشا می‌کنی؟»

ناچار شدم بارِ حقیقت را زمین بگذارم. از سایه بیرون آمدم: «من نگهبانِ این شکافم. حمام قلی، گرهِ کورِ جهانه. هرکی پاشو بذاره اینجا، تکه‌ای از عمرش رو جا می‌ذاره. تو نباید اینجا باشی. بودنت ترازوی دنیا رو بهم می‌زنه.»

صدای کوبیده شدنِ مشت‌هایی سنگین به درِ چوبی حمام بلند شد. سربازانِ روی دیوار حالا داشتند حجم می‌گرفتند و سایه‌شان روی زمین می‌افتاد. زن التماس کرد: «کمکم کن برگردم. اونا پشتِ درن. فقط می‌خوام بچه‌م زنده بمونه.»

دستم را دراز کردم و از طاقچه، شاخِ قدیمیِ خزینه را برداشتم؛ شاخی کدر و استخوانی که قرن‌ها خاک خورده بود. گفتم: «این صورِ اسرافیلِ این حمامه. فقط یک‌بار برای هر مسافر صدا می‌ده. اگه توش بدمم، تو و بچه‌ت برمی‌گردید به همون ثانیه‌ای که ازش فرار کردید. اما گوش کن… ممکنه این آخرین باری باشه که زمان بهتون وفا می‌کنه.»

زن با چشمانی اشک‌بار سر تکان داد: «فقط بزن بریم.»

گفتم: «وقتی رفتی، دیگه پشت سرت رو نگاه نکن.»

شاخ را به لب بردم و با تمامِ جانم در آن دمیدم. صدایی بم و طولانی، مثل ناله‌ی نهنگی در اقیانوس، لرزه به اندام حمام انداخت. نورِ سفیدی چشمانم را زد و جهان برای لحظه‌ای در خلأ فرو رفت.

وقتی پلک باز کردم، زن و بچه نبودند. حمام خالی بود. سربازانِ طلایی که تا چند لحظه پیش نعره می‌کشیدند، دوباره به نقش‌هایی تخت و بی‌روح روی گچ تبدیل شده بودند. همه‌چیز آرام شد، اما سکوتی که باقی ماند، سنگین‌تر از قبل بود. مثل سکوتِ خانه‌ای که عزادار است.

با خودم فکر کردم حتماً موفق شده‌اند. حتماً توانسته‌اند از شکافِ زمان بگذرند. شاخ را سر جایش گذاشتم و سعی کردم به صدای چکه کردن آب گوش دهم تا ضربان قلبم آرام شود.

چند روز بعد، وقتی آفتابِ ظهر دوباره روی دیوارها پهن شده بود، نگاهم به همان مجلسِ نقاشی افتاد؛ همان‌جا که سربازان شمشیر کشیده بودند. احساس کردم چیزی در تصویر تغییر کرده است. قلبم توی سینه‌ام فرو ریخت. نزدیک‌تر رفتم.

سربازان سر جایشان بودند، با همان زره‌های طلایی و نگاه‌های خیره. اما شمشیر فرمانده دیگر به سمتِ فضای خالی نبود. نوک شمشیر، زنی را نشانه رفته بود که گوشه‌ی تصویر، روی زمین کز کرده بود. زنی با چادرِ سیاه و بچه‌ای در بغل، که حالا بخشی از گچ‌بری‌های سرد دیوار شده بود.

رنگِ صورتش پریده و مات بود، اما نگاهش… آن نگاهِ وحشت‌زده هنوز زنده بود و برای ابد به پنجره‌ای خیره مانده بود که راهِ فرارش بود. دستم را روی نقشِ سردِ صورتش کشیدم. زبر بود، مثلِ سنگ.

صدایی در سرم پیچید، همان نجوای همیشگی حمام، اما این‌بار بوی تمسخر می‌داد: «زمان امانتش را پس نمی‌دهد نگهبان، فقط جایش را عوض می‌کند.»

روی سکوی سنگی نشستم. نور خورشید کم‌کم داشت می‌رفت و سایه‌ی زن و بچه‌اش روی دیوار کش می‌آمد. حالا می‌فهمیدم؛ حمام قلی گذرگاه نیست، حمام قلی یک قاب است. و ما همه، دیر یا زود، نقش‌های این قاب می‌شویم.

سولده، روزگاری فقط یک زمزمه‌ی سبز بود زیرِ گوشِ البرز؛ دهکده‌ای که تنها غریبه‌هایش، ابرهای سرگردانِ دریا بودند. اما نفرین، گاهی در لباسِ یک آرزوی شیرین می‌آید. اهالی که پای «آبشار آب‌پری» دخیل بسته بودند تا روستایشان شهر شود، نمی‌دانستند که دارند حکمِ تبعید خودشان را امضا می‌کنند. سولده زیرِ خروارها بتن و آهن دفن شد و هیولایی به نام «شهرِ نور» زاییده شد. حالا شهر، مثلِ دُمِلی چرکین، ورم کرده بود. بومی‌های ریشه‌دار، نوادگانِ قومِ باستانیِ «تپوری»، در سرزمینِ خودشان غریبه بودند؛ مبهوتِ برج‌هایی که دریا را زندانی کرده بودند. جوان‌ترها تفنگِ پدری را فروخته و آتش‌بیارِ معرکه‌ی ویلاسازی شده بودند. در این قحطیِ اصالت، تنها پیرمردِ نقاش بود که بویِ تعفنِ این «پیشرفت» را تاب نمی‌آورد. او به جنوبی‌ترین رگِ جنگل‌های هیرکانی پناه برده بود؛ جایی که درختانِ انجیلی و راش، هنوز آن‌قدر غیرت داشتند که آسمان را روی شانه‌هایشان نگه دارند.

صبحِ آن روز، هوا بویِ خاکِ باران‌خورده و قارچ‌های وحشی می‌داد، اما لایه‌ی زیرینِ باد، حاملِ عطرِ غریبی بود. نه بوی پونه بود، نه بوی شبنم. بویِ چیزی شبیه به «خاطره» بود؛ بویِ کنده‌های نیم‌سوزِ اجاق‌های خاموش‌شده‌ی هزار ساله. پیرمرد قلم‌موهایش را برداشت. این عطر، مثلِ یک طنابِ نامرئی او را می‌کشید. از تپه‌ها سرازیر شد و به جایی رسید که درختان چنان درهم گره خورده بودند که روز، رنگِ غروب می‌گرفت. جلوتر، دیواری از بوته‌های تمشکِ وحشی، مثلِ سیم‌خاردارِ طبیعی، راه را بسته بود. اما صداهایی از پشتِ آن می‌آمد. همهمه‌ای گنگ. پیرمرد به زحمت، لایِ تیغ‌ها روزنه‌ای باز کرد و سرک کشید.

آنچه دید، نفسش را برید. در میانه‌ی دایره‌ای از درختانِ توسکا که مثلِ ستون‌های یک معبدِ کهن بودند، انجمنی برپا بود. حیواناتِ جنگل، گردِ تخته‌سنگی بزرگ حلقه زده بودند. اما نه مثلِ حیواناتِ معمولی. آن‌ها «حضور» داشتند؛ مثلِ ارواحِ نگهبان. رویِ تخته‌سنگ، شیری یال‌کوتاه نشسته بود؛ از همان شیرهای مازندرانی که می‌گفتند قرن‌هاست منقرض شده‌اند، اما انگار روحِ جنگل هنوز جسمش را حفظ کرده بود.

پیرمرد خواست عقب برود که شاخه‌ای خشک زیرِ پایش شکست: «تِرق!» صدا مثلِ شلیکِ توپ در سکوتِ جنگل پیچید. صدها چشمِ براق به سمتِ او چرخید. قبل از اینکه بتواند فرار کند، ریشه‌های درختانِ توسکا مثلِ مارهای چوبی از خاک بیرون زدند و مچِ پایش را گرفتند. او نه با پایِ خود، که با اراده‌ی جنگل، کشان‌کشان به وسطِ دایره پرتاب شد.

شیرِ افسانه‌ای از رویِ سنگ بلند شد. سایه‌اش رویِ پیرمرد افتاد. صدایش غرش نبود؛ صدایِ به هم خوردنِ سنگ‌های کوهستان بود: «بویِ دوپا می‌دهد. بویِ همان‌هایی که تبر را اختراع کردند.»

گوزنی که شاخ‌هایش مثلِ تاجِ پادشاهی بود، جلو آمد: «این‌ها قانونِ جنگل را نمی‌فهمند جنابِ سلطان. این‌ها فکر می‌کنند مالکِ زمین‌اند، نه مهمانِ آن.» جی‌جاق، پرنده‌ی پرهیاهو، جیغ کشید: «خبر دارم! نقشه‌ی جدید کشیده‌اند. می‌خواهند از شمالِ غربی جاده بکشند. یک خطِ سیاه وسطِ قلبِ سبزِ ما.» جی‌جاق با نوکِ خود رویِ خاک خطی کشید. پیرمرد لرزید. آن خط، دقیقاً از رویِ کلبه‌ی او می‌گذشت.

پیرمرد که مرگ را نزدیک می‌دید، فریاد زد: «من دشمن نیستم! من از آن‌ها فرار کرده‌ام. من فقط نقاشم… من عاشقِ این سبزی‌ام.»

شیر پوزخندی زد که دندان‌های عاج‌مانندش را نمایان کرد: «عشق؟ شما دوپاها هرچه را که عاشقش می‌شوید، در قفس می‌کنید یا قاب می‌گیرید. تو تصویرِ ما را می‌کشی، اما برادرانت خودِ ما را می‌کشند.»

 شیر جلوتر آمد. نفسش داغ بود. پنجه‌اش را بالا برد. پیرمرد چشمانش را بست و منتظرِ ضربه ماند. اما دردی حس نکرد. پنجه‌ی شیر، آرام روی سینه‌ی پیرمرد، درست روی قلبش نشست. شیر در گوشش زمزمه کرد: «پس اگر ادعا می‌کنی از ما هستی، باید به زبانِ ما حرف بزنی. قلم‌موی تو سلاحِ توست، اما جوهرت خشکیده. با خونِ جنگل نقاشی کن، نه با رنگِ روغن.»

ناگهان آسمان غرید و رعدی بنفش، درست وسطِ انجمن فرود آمد. نور، چشمانِ پیرمرد را کور کرد.

 وقتی توانست دوباره ببیند، تنها بود. وسطِ همان دشت ایستاده بود. خبری از حیوانات نبود، اما چیزی تغییر کرده بود. دستانش… رگ‌های دستانش به رنگِ سبزِ تیره درآمده بودند، انگار که شیره‌ی گیاه در بدنش جاری شده باشد. و رویِ زمین، جایِ پایِ شیر، هنوز تازه و گرم بود.

همان لحظه، صدایِ گوش‌خراشِ واقعیت، رویا را پاره کرد. «ژِژژژژژژژ…» صدایِ اره‌موتوری بود. از پایینِ تپه، صدایِ غریبه‌ها می‌آمد و صدایِ سقوطِ درختان: «گُرومپ!» بولدوزرها رسیده بودند. جاده داشت می‌آمد تا کلبه و دشت را ببلعد.

[پیرمرد نترسید. فرار نکرد. به سمتِ کلبه‌اش دوید، اما نه برای پنهان شدن. بومِ نقاشی‌اش را برداشت و درست رو‌به‌رویِ مسیرِ بولدوزرها، وسطِ دشت کاشت. ماشین‌های غول‌پیکرِ آهنی نزدیک می‌شدند. راننده‌ها فریاد می‌زدند: «بروو کنار پیرمرد!»

پیرمرد قلم‌مو را برداشت. اما آن را در رنگ فرو نبرد. قلم‌مو را به سمتِ جنگل گرفت. حس کرد ریشه‌های پایش در خاک فرو می‌روند. شیره‌ی جانش به نوکِ قلم‌مو رسید. او شروع کرد به کشیدن رویِ بومِ سفید. یک خطِ منحنیِ سریع. نه با رنگ، که با نور. او طرحِ یک «شیر» را کشید.

به‌محض اینکه آخرین ضربه‌ی قلم‌مو را زد، بومِ نقاشی لرزید. نقاشی جان گرفت. از دلِ بوم، نه یک تصویر، که غرشِ واقعیِ هزار شیر بیرون زد. صدایی که شیشه‌های بولدوزرها را خرد کرد. از زمین، جایی که پیرمرد ایستاده بود، درختانِ تنومندِ توسکا با سرعتی جادویی شروع به رشد کردند. شاخه‌ها مثلِ شلاق‌های چوبی به سمتِ ماشین‌ها هجوم بردند و آهنِ سرد را در هم فشردند.

راننده‌ها وحشت‌زده فرار کردند. پیرمرد دیگر آنجا نبود. بومِ نقاشی هم نبود. درست در انتهای دشت، جایی که قرار بود جاده بگذرد، حالا درختِ بلوطِ تنومندی روییده بود که تنه‌اش شبیه به پیرمردی بود که قلم‌مویی در مشت دارد و ریشه‌هایش، شبیه به پنجه‌های یک شیر، در خاک چنگ انداخته است. سولده، نگهبانش را پیدا کرده بود.

صبحِ زود که از خونه می‌زنم بیرون، سوز آبان مثل سوزن می‌خوره به صورتم. یقۀ پالتو رو می‌دم بالا و یه لحظه وایمیستم که دست‌هام گرم بشه.
اون‌طرف خیابون، کنار تیر چراغ برق، با یه دسته گل سرخ وایستاده. همون‌جوری که همیشه می‌ایسته. وقتی منو می‌بینه، دستشو یه‌کم میاره بالا. منم طبق معمول دست تکون می‌دم.

شروع می‌کنه به سمت من دویدن.
منم، مثل همیشه، چشم‌هامو می‌بندم که گل‌هاشو بچسبونه به صورتم—کار هرروزشه.
ما این بار…
به‌جای بوی گل، صدای ترمز می‌پیچه تو گوشم.بعد سکوت.
و بعدش هم صدای قدم‌هایی که از کنارم رد میشه.
چشمامو باز می‌کنم؛
وسط خیابون جمعیت حلقه زدن.
یکی یکی خم میشن و گلبرگ‌های پخش‌شده روی آسفالتو جمع می‌کنن.
انگار افتاده باشن به غارتِ زیبایی.
هیچ‌کس حتی نگاهم به اون بیچاره‌ای نمی‌کنه که چند متر اون‌طرف‌تر رو زمین ولو شده و ماشین هنوز چراغ‌روشن بالاسرشه.

بین مردم، یه پیرمرد هست که هی به شونه‌شون دست می‌ذاره و میگه:
«بابا جون… اون آدمه… نگاه کن…»
اما کسی نگاه نمی‌کنه.
انگار حرف‌هاش مثل بخار از دهنش بیرون می‌زنه و تو باد گم میشه.

روی دو زانو می‌شینم. انگشت‌هام یخ کرده.
نمی‌فهمم چی شده. نمی‌دونم باید برم سمتش یا فرار کنم از اون صحنه. گلبرگ‌ها زیر کفش مردم له میشه و صدای خش‌خشش میره رو اعصابم.

خانمِ خونه، تا این‌جای قصه رو که می‌شنوه، اشک از گوشهٔ چشمش میاد پایین.
با عصبانیت میگه: «خب بعدش چی شد؟ چرا قطع کردی؟»

می‌رم سمت گل‌های پارچه‌ای کنار عکس خالی‌ش. فوت می‌کنم که خاکش بره.
می‌گم: «بعدش… هیچی.»

مرموزانه بهم زل میزنه و بعد از مدتی میگه:”بی شرف. خودم فهمیدم چی شد . اونطرف دختر بوده که دیگه ادامه ندادی”.

از لحنش میفهمم که از داستان هیچی نفهمیده ؛ با چهره در هم فرو رفته ای بر میگرده توی قاب عکسش و میگه:لابد الان میخوای بگی نه،اون پسره و شروع کنی به ماست مالی کردن! اصلا میشه یه مدت داستان ننویسی؟چون خیلی داری بد پیش میری.شب خوش.

– فقط داشتم از تخیلاتم برای شروع یه داستان زیبا حرف میزدم.

– پس اسم خانم زیباست.ریدم به این تخیلت.

– اون دختر نیست.

– عاقبت اون پسر چی شد ؟

– پسر هم نیست.

– چقدر کسل کننده .میشه بگی در تخیلاتت چی هستن ؟

– ترنسی که گلفروش بود.

– لعنت. تو با هویت دخترونه اش قصه رو گفتی!

– چرا همش دنبال نر و ماده کردن هستی؟ اصلا حق باتوست؛ من نمیتونم ترنس ها رو درست معرفی کنم.حتی توی همین قصه. میفهمی که چی میگم؟!

– خب فقط از یک بُعدِ جنسیش بنویس. مثلا دختر بالرین سمنانی چطوره؟

می‌گم: «تو چرا همش می‌خوای جنسیت بذاری رو هرکی؟ من دارم قصه می‌گم. همین.»

میگه: «باشه خب… حداقل بگو آخرش چی شد؟ زنده موند؟ مُرد؟ چی؟»

چند لحظه نگاش می‌کنم.
بعد می‌گم:

«نمی‌دونم. فقط یه چیزو می‌دونم…
اون لحظه‌ای که داشت می‌دوید سمتم، یه کاری داشت می‌کرد که هیچ‌کس تو اون خیابون نکرد.»

ساکت می‌مونه.
میگه: «چه کاری؟»

آروم می‌گم:

داشت می‌اومد سمتم که بگه:« زندگی… زندگی رو باید همون‌جور که می‌تپه فهمید،نه از پشتِ نورِ سردِ گوشی‌ها.»

خانم خونه لب‌هاشو جمع می‌کنه.
می‌گه: «تو… تو خودت اینو فهمیدی؟»

می‌گم:
«آره. چون تا چشم‌هامو باز کردم… دیر شده بود.»

چراغو خاموش می‌کنم.
نه از خستگی.
از اینکه  فردا دوباره از جلوی همون تیر چراغ برق رد می‌شم ولی دیگه کسی اون‌جا نیست.